گاهی برای آنچه می بینیم غمینم
گاهی خودم هستم انیس و همنشنیم
گاهی دلم تنگ طلوعی و شروعی
در فکر کوچ از این غروب سرزمینم
پاییز پایان یابد و آید بهاری
من باشم و باران و تو ای بهترینم
در زیر چتر آسمانی پر ستاره
ماه رخ زیبا و ماهت را ببینم
دستم به دستانت وجودم با وجودت
خورده گره ای همسفر ای نازنینم...
برچسب:
نویسنده: نگین نصیری
برچسب:
نویسنده: نگین نصیری
برچسب:
نویسنده: نگین نصیری
بیاموزیم تا رستگار شویم...
برچسب:
نویسنده: نگین نصیری
برچسب:
نویسنده: نگین نصیری
دمید نور خدایی که هست صاحب راز
جهان جوان شد و جان دوباره ای بگرفت
دمید بلبل نیکو سخن به ساز خود با ناز
شکوه و شوکت هر خلقتی نمایان شد
هزار حمد و ثنا بر این همه اعجاز
منادی دل شیدا گشود فصل سخن
که اهل عشق بهار است و موسم پرواز
دو بال خویش برای عروج بگشایید
برای دوست بخوانید نجوای نیاز
برچسب:
نویسنده: نگین نصیری
آبی ترین دریا به زیر پایتان بود
چشم دل اهل خدا دریایتان بود
آتش میان آب بود و آسمان هم
در انتظار ماهتاب رویتان بود
آن جا میان آن همه خاکستر و آب
ذکر اغثنا بر دل و لبهایتان بود
جایی برای اهل عقبی نیست اینجا
رفتید آنجایی که الحق جایتان بود
در وسعت دل هایتان غرق است دریا
دریا فقط یک گوشه از دنیایتان بود
برچسب:
نویسنده: نگین نصیری
برچسب:
نویسنده: نگین نصیری
برچسب:
نویسنده: نگین نصیری
برچسب:
نویسنده: نگین نصیری
روزها می گذرد عشق فقط می ماند
عشق تقدیر قشنگیست خدا می داند
دخترک شاخه گلی دست گرفت و حالا
نغمه ی وصل به لب دارد و هی می خواند
آن طرف ماه ، میان شب تاریک است و
کاشکی عشق تو را روبرویش بنشاند
مزد آدم دل خوش بود که آن بگرفتند
نیست اهل نفسی حق دلم بستاند؟
دست تقدیر چه کرده ست به اهل عالم
مست می گشته و گه معرکه می چرخاند
مثل یک مکتب و مدرس شده دنیای خدا
گاه تنبیه کند درس هنر فهماند
برچسب:
نویسنده: نگین نصیری
باورم هرگز نمی آمد، خدا.. این منم؟
این منم، مثل نگاه پنجره در باغ ها
حسرتی دارم به دیدار و نگاه گلشنم
آفتاب از گوشه ی ایوان کمی تابید و رفت
رفت تا در اوج خاموشی تو را باور کنم
گاه از درز در و دیوار بادی می وزید
میرسانید از تو پیغامی به جان و بر تنم
سوز می آمد به قلب ناگزیر و خسته ام
می تپید و یاری ام می کرد بر این ماندنم
این من و یاد تو و این انتظار و دردها
این نگاهم بر در و آواز هجران خواندنم...
برچسب:
نویسنده: نگین نصیری
چند روزیست که در جستجوی امروزم
چشم بر یازده تیر ، فقط می دوزم
اصلا این شعر ،تولد، و سرور و شادی
شده خود مایه عیدانه، شده نوروزم
توئی پروانه، توئی شمع، و من هر لحظه
به هوای نفست ، بال زنم، می سوزم
اصلا انگار که شعر از تو مدد می گیرد
طبع شاعر شده خودخوان و خدا آموزم
تویی زهرای من و عشق خودش می داند
که حضورت شده انسی به شب و هرروزم...
برچسب: یازده,
نویسنده: نگین نصیری
برچسب: کنکور,
نویسنده: نگین نصیری
برچسب:
نویسنده: نگین نصیری